سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385
عیدانه و هیچگاه 5
آخرین هیچگاه
پس از يك طوفان شيطاني شديد، حال به آرامش بعد از طوفان رسيده ام. صبح كوير هم زيباست اما نه مثل شب آن. هيچ چيز جاي شب اين كوير را نمي گيرد. روزهاي گرم و گاه داغ و شبهاي خنك و گاه سرد. تعادل اينجا هم برپاست.
اينجا روزها مستاصلم و شبها غرق در فكر. چون تنهايم، فقط محكوم به انديشيدنم! چه محكوميتي! شايد اين بهترين مجازات باشد! شايد اگر من هم تا به حال همين روال را در پيش گرفته بودم به اين همه اشتباه دچار نمي شدم. منظورم فكر است. آري! "شايد اگر بيشتر و بهتر از اينها فكر مي كردم به اين همه مكافات دچار نمي شدم."
با اين حال هميشه غرق فكر بوده ام. بعضي اوقات به چيزهايي كه به آنها رسيده ام و بعضي اوقات به چيزهايي كه بايد برسم. و بعضي اوقات هم به چيزهايي كه شايد اصلا قرار نيست برسم و من بيهوده براي آنها تلاش مي كنم. تنهايي در كويري بي آب و علف اما آرام، راهي بهتر از تفكر هم هست...؟.
هنوز اين را نميدانم! شايد همان يك چيزي كه به آن رسيده ام براي يك عمر بس باشد، و ديگر نيازي نباشد براي رسيدن به چيزهاي ديگر خود را اينقدر به زحمت بيندازم. با اينكه عقربه هاي ساعت اينجا بي معني مي شوند، اما براي من هميشه با معني و مهم اند.
راستي شايد همين الان موقع رسيدن آن نور سفيد كوچك باشد. اما نه! آن نور شبيه خورشيد، اينجا را آنقدر روشن كرده كه اصلا وجود نور سفيد به چشم نمي آيد. شايد اصلا نيازي به رسيدن نور سفيد كوچك نيست و من بيهوده اينجا منتظر مانده ام.
نگاهي به زمين ترك خورده زير پايم مي كنم. پاهايم را داخل شكمم جمع مي كنم. دستم را دور پاهايم حلقه و به همديگر قفل مي كنم و باز چشمانم را ريز مي كنم و به ابتداي دور جاده نگاه مي كنم. "باشد تا شب، شايد شب برسد." راستي بعضي روزها آنقدر اينجا گرم است كه اصلا نيازي به آتش ندارد. خود آسمان برايت آتش مي بارد؛ آتش غم... .
" تمام"
پاورقي: سرانجام هيچگاه را در پست بعد بخوانيد.
ضمنا دوستان عزیز منت می گذارند و نیز خوشحالمان خواهند کرد اگر در نظرسنجی انتهای نوار سمت چپ وبلاگ شرکت نمایند. منتظر نظرات ارزشمند شما (در انتهای نوار کناری سمت چپ وبلاگ) هستیم. با تشکر.
.............................................................................
یکشنبه بیستم اسفند 1385
هیچگاه 4
ابليس را ديدي؟!
ديدي چگونه زشتترين ِ چيزها را برايت بزك مي كند؟!
ديدي بدترين صداها را چگونه در گوشَت مي نوازد؟!
ديدي وقتي تنهايي چگونه به تو مي نگرد؟!.
"سالهاست كه با تو رَفيق است."
مي داند دوستش نداري، ولي باز پيشت مي ماند.
تنها رَفيقي كه نه تنها به دردت نمي خورد، دچارت هم مي كند!
آنچنان به تو رو مي كند كه گويي خيرت را مي خواهد!
آنگاه كه بايد سجده مي كرد نكرد. اما حال شب و روز به تو سجده مي كند!
به معركه اش وارد نشو! غرقت مي كند در تلخترينِ لذايذ، در منجلاب گرفتاري.
ابليس وجودت را درياب، اين هم صداي اوست. باز صدايت مي كند...!
............
در حاليكه طوفان شديدي هم در درونم و هم در اطرافم برپا شده، اينها را زمزمه مي كنم شايد از شر ابليس در امان بمانم. نمي دانم دوباره در دام چه حيله اي از او گرفتار خواهم شد. "تحت فرمان او بودن جز مكافات هيچ چيز ديگري برايم نداشته است." اما باز با اين حال توان ايستادگي در برابرش را هم ندارم؟!
"شب ترسناكي است. مثل اينكه همدم امشبم، فقط شيطان است... !"
ادامه دارد... .
....................................................................................
دوشنبه چهاردهم اسفند 1385
هیچگاه 3
هميشه شنيده بودم شب كوير ترسناك است، اما بر خلاف تصور اينجا اصلا ترسناك نيست. فقط كمي وهم انگيز است!
ستاره ها در دل سياه آسمان كوير نور آرامش دهنده اي را به محيط اطرافم داده اند. بوته هاي خار در عين ضمختيشان اينجا زيبا جلوه مي كنند. دل ترك خورده اين كوير دلش را به چه چيزهايي خوش كرده.... . به نظر اين خارها فقط به درد درست كردن آتش مي خورند. از جايم بلند مي شوم، به سمت خارها مي روم، طوريكه به دستم نروند آنها را از ابتداي ساقه شان مي گيرم و از ريشه بيرون مي كشم.
تا به حال اينقدر تنهاييم لذت انگيز نبوده است، كنار آتش، گاه روي زميني با تركهاي عميق و گاه روي زميني با شنهاي نرم و گرم، با آسماني سياه اما پر ستاره. صداي سوختن و تق و توق خارها در آتش هم كه ديگر سكوت يكنواخت اين برهوت را درهم مي كشند. هيچ چيز كم ندارم. چه آرامشي دارد اين كوير... .
آسمان را نگاه مي كنم. هميشه در بالاي سرم نوري سفيد چشمانم را مي نوازد. خورشيد نيست اما چيزي شبيه خورشيد است، شايد حتي خيلي بزرگتر و بهتر از آن. همان نور هميشگي كه انگار صبح تا شب، نه شايد تمام لحظات زندگي ام چشم از من بر نمي دارد. درست نمي شناسمش...!
در سمت راست و چپم هم دو دسته نور، تقريبا مثل همان نور بالاي سرم مي درخشد. انگار اينها هم مراقب من هستند. حتي هنگامي كه فكر مي كردم تنهايم، تنها نبوده ام، اين نورها هميشه با من بوده اند. با اينكه آنها هميشه مرا مي بينند ولي نمي دانم چرا من گاهي اوقات آنها را نمي بينم....! آنقدر بعضي اوقات از آنها دور مي شوم كه..... . اما انگار حتي موقعي كه من اين نورها را رها مي كنم آنها مرا رها نمي كنند. با اين حال حتي آن موقع كه از آنها دور شده ام باز به يادشان بودم. هيچ گاه از يادم نرفته اند. كاش هيچگاه آنها را از ياد نبرم... .
نور سياه و كدر كننده اي هم هر چند وقت يكبار به من سر مي زند. اين نور هم خيلي اوقات با من بوده. هر چه كه هست، حس ناخوشايندي دارد...!
در حاليكه در انتهاي جاده اي ويران و متروك روي زمين نشسته ام، با آرامشي كه هيچكس تا به حال تجربه اش نكرده روي زمين لم مي دهم و در ابتداي دور جاده به نور سفيدي ديگر، اما كوچكتر از آن نورهاي بالاي سر و سمت چپ و راستم، نگاه مي كنم. نمي دانم چيست يا كيست؟! با اينكه خيلي كوچك است، اما اين را مي دانم به طرف من مي آيد. شايد همين روزها به من نزديك شود، شايد هم چند ماه يا حتي چند سال ديگر. هر چه كه هست به آن اميدوارم... . شب فوق العاده قشنگي است. با تمام آرامش خميازه اي مي كشم، به فكر فرو مي روم -هميشه غرق فكر بوده ام-. اطرافم را نگاه مي كنم، زير سرم را درست مي كنم، بعد زل مي زنم به آسمان و دوباره به فكر فرو مي روم. آنقدر فكر مي كنم تا بلكه شايد خوابم ببرد. شايد تا فردا، آن نور سفيد كوچك ابتداي جاده هم به من نزديكتر شده باشد.... ."
ادامه دارد... .
..............................................
**پاورقي: دوستان عزيز نسخه اينترنتي آخرين مقاله چاپ شده من را از اینجا بخوانيد.**
.............................................................................
یکشنبه ششم اسفند 1385
هیچگاه 2
همين الان در برهوتم!
در بياباني خشك با جاده اي ويرانه در پيش رو و هزاران هزار گل ِخار در زميني ترك خورده!
من در انتهاي آن ايستاده ام.
...به شكل آدمي كه از نفس افتاده و ديگر رمقي در بدن ندارد و در حاليكه دستهايم از بين دو پايم آويزان است دو زانو روي زمين نشسته ام.
از سوز عطش، رو به آسمان و خورشيد نگاه مي كنم، شايد گشايشي شود.
"ابرها چه تند و وهم انگيز لاي هم مي لولند."
باد آرام و داغي مي وزد. مي گويند سوز غربت است!
وَه كه چه رَفيقي است اين تنهايي...!
ادامه دارد... .
...............................................................................

