تبليغاتX
پاورقی؛رنج هاي روزنامه نگارانه

یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385

زندگیم هر روز از هر جهت بهتر و بهتر می شود!!....

زیر سنگینی بار روزگار

زیر ناملایمت های روزگار

زیر ضربه های روزگار

زیر نامردی های این و آن

زیر بار نارفیقیِ رفیقان

زیر بار طعنه هاشان

زیر بار خودخواهی های این نامردمان

زیر بار خودخواهی های این نامحرمان

 سخت جان تر شده ام !

استخوانهایم محکم و محکم تر

و پوستم هر روز کلفت تر

و دیگر روزگار شرمنده ام شده است ! 

من نامردمان روزگار را از کرده هاشان پشیمان خواهم کرد !!...      

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 21:46 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم شهریور 1385

تولد خون ! ( طعم تلخ فقر 2 )

زن بی امان جیغ میزنه

مرد: بس کن، خفه شو، من آبرو دارم

زن با صدایی بلند و گوشخراش میگه: نه ساکت نمیشم اصلا برا چی باید ساکت شم ؟

7 ساله دارم باهات زندگی می کنم ازهمون اول تا حالا با بدبختیو بی پولیت ساختم

اما دیگه نمی تونم، می فهمی نمی تونم، خسته شدم !

مرد: تو که همون اول کار و کاسبیه منو میدونستی ، گه خوردی با من ازدواج کردی

حالام می تونی گم شی بری .......... !

زن: آره راست میگی میرم ، اصلا می دونی چیه ؟ همش تقصیره خودمه

میدونی چرا ؟ چون دوسِت داشتم !

( ناگهان سکوته جالبی حکمفرما میشه ! )

بعد از چند لحظه سکوت ، مرد با لحنی آروم میگه: خوب منم دوسِت داشتم. اصلا مگه قرار نبود از

همون اول با خوبی و بدیه هم بسازیم ؟

زن کمی در فکر فرو میره و یهو با یه جیغ جانانه دوباره سکوت خونه رو می ریزه بهم !

آره من گفتم ، اما غلط کردم ، اشتباه کردم. چقدر ببینم شوهره فلانی برا تولدش بهش ماشین داده !

اصلا اون یکیو چرا نمیگی شوهرش برا سالگرده ازدواجشون براش یه سرویس طلایه چند میلیونی خریده!

ولی تو چی ، حتی پوله خریدنه یه سکه رو هم نداری !

زن دوباره ساکت می شه .

مرد:همینه که هست، من ندا رم، می فهمی ندارم.اصلا می دونی چیه،" شما زنا همتون همین جورید! "

 " با چشم و هم چشمی و حسادت، شوهر بدبختتونو میذارید لا منگنه "

حالا اگه اون مرد بدبخت داشته باشه که هیچ ، اما خدا نکنه مثله من باشه ، روزگارشو سیا می کنین !

زن: چی میخوای بگی ؟ هان ؟ حرف آخرتو اول بزن

مرد: آره درست فهمیدی ، می خوام بگم که " شما زنا با پوله مرد ازدواج می کنین نه با خودش ! "

زن: آره اصلا همین جوره که تو میگی. ( و بعد خیلی پر سر و صدا چمدونشو بر میداره که.....)

 اما همین که میاد ازخونه بره بیرون، پاش به میز وسط حال گیر می کنه و می خوره زمین !

مرد: چند لحظه ای مات و مبهوت  نگاه می کنه !

(زن هنوز رو زمین افتاده ! )

مرد: چیه چت شد ؟ مگه نمی خواستی بری ............. ؟

(زن همچنان بی حرکت روی زمین ! )

مرد با رعب و وحشت به زن نزدیک میشه. ناگهان چشمش به خون سرازیر شده از سر زن می افته !

فریاد زنان: نه مگه میشه ؟ ..... ، ...... چی شده ؟ بلند شو، تو رو خدا بلند شو!

( مرد شروع به داد و فریاد و گریه کردن میکنه و مدام با خودش یه چیزیو زمزمه می کنه !)

که ناگهان از خواب می پره ! تنش خیس عرق شده

 در همین حال چشمش می افته به زن که درست ، کنار اون روی تخت دراز کشیده .

زن همون طور که به مرد زل زده میگه: چی شده خواب بد می دیدی ؟

مرد: آره چه خوابی هم. خواب دیدم با هم دعوامون شده و تو خیلی عصبانی، همین که میای از خونه بری بیرون ................

هر دو در حالی که می خندن از اتاق میرن بیرون و تا عصر اون روز اون خواب فراموش میشه !

.......................

اما دقیقا دو روز بعد ، عینا همون ماجرا دراون خونه اتفاق می افته !

.............................................................

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 22:9 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم شهریور 1385

. فرا رسیدن اعیاد شعبانیه .

 

ولادت حضرت ابا عبدلله الحسین (علیه السلام)

 

حضرت ابالفضل (علیه السلام)

 

امام زین العابدین (علیه السلام)

 

حضرت علی اکبر(علیه السلام)

 

 و میلاد با سعادت امام عصر (عجل الله تعالی فرجه)

 

. بر عاشورا دلان مبارک باد .

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 22:6 |  لینک ثابت