یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385
زندگیم هر روز از هر جهت بهتر و بهتر می شود!!....
زیر سنگینی بار روزگار
زیر ناملایمت های روزگار
زیر ضربه های روزگار
زیر نامردی های این و آن
زیر بار نارفیقیِ رفیقان
زیر بار طعنه هاشان
زیر بار خودخواهی های این نامردمان
زیر بار خودخواهی های این نامحرمان
سخت جان تر شده ام !
استخوانهایم محکم و محکم تر
و پوستم هر روز کلفت تر
و دیگر روزگار شرمنده ام شده است !
من نامردمان روزگار را از کرده هاشان پشیمان خواهم کرد !!...
دوشنبه ششم شهریور 1385
تولد خون ! ( طعم تلخ فقر 2 )
زن بی امان جیغ میزنه
مرد: بس کن، خفه شو، من آبرو دارم
زن با صدایی بلند و گوشخراش میگه: نه ساکت نمیشم اصلا برا چی باید ساکت شم ؟
7 ساله دارم باهات زندگی می کنم ازهمون اول تا حالا با بدبختیو بی پولیت ساختم
اما دیگه نمی تونم، می فهمی نمی تونم، خسته شدم !
مرد: تو که همون اول کار و کاسبیه منو میدونستی ، گه خوردی با من ازدواج کردی
حالام می تونی گم شی بری .......... !
زن: آره راست میگی میرم ، اصلا می دونی چیه ؟ همش تقصیره خودمه
میدونی چرا ؟ چون دوسِت داشتم !
( ناگهان سکوته جالبی حکمفرما میشه ! )
بعد از چند لحظه سکوت ، مرد با لحنی آروم میگه: خوب منم دوسِت داشتم. اصلا مگه قرار نبود از
همون اول با خوبی و بدیه هم بسازیم ؟
زن کمی در فکر فرو میره و یهو با یه جیغ جانانه دوباره سکوت خونه رو می ریزه بهم !
آره من گفتم ، اما غلط کردم ، اشتباه کردم. چقدر ببینم شوهره فلانی برا تولدش بهش ماشین داده !
اصلا اون یکیو چرا نمیگی شوهرش برا سالگرده ازدواجشون براش یه سرویس طلایه چند میلیونی خریده!
ولی تو چی ، حتی پوله خریدنه یه سکه رو هم نداری !
زن دوباره ساکت می شه .
مرد:همینه که هست، من ندا رم، می فهمی ندارم.اصلا می دونی چیه،" شما زنا همتون همین جورید! "
" با چشم و هم چشمی و حسادت، شوهر بدبختتونو میذارید لا منگنه "
حالا اگه اون مرد بدبخت داشته باشه که هیچ ، اما خدا نکنه مثله من باشه ، روزگارشو سیا می کنین !
زن: چی میخوای بگی ؟ هان ؟ حرف آخرتو اول بزن
مرد: آره درست فهمیدی ، می خوام بگم که " شما زنا با پوله مرد ازدواج می کنین نه با خودش ! "
زن: آره اصلا همین جوره که تو میگی. ( و بعد خیلی پر سر و صدا چمدونشو بر میداره که.....)
اما همین که میاد ازخونه بره بیرون، پاش به میز وسط حال گیر می کنه و می خوره زمین !
مرد: چند لحظه ای مات و مبهوت نگاه می کنه !
(زن هنوز رو زمین افتاده ! )
مرد: چیه چت شد ؟ مگه نمی خواستی بری ............. ؟
(زن همچنان بی حرکت روی زمین ! )
مرد با رعب و وحشت به زن نزدیک میشه. ناگهان چشمش به خون سرازیر شده از سر زن می افته !
فریاد زنان: نه مگه میشه ؟ ..... ، ...... چی شده ؟ بلند شو، تو رو خدا بلند شو!
( مرد شروع به داد و فریاد و گریه کردن میکنه و مدام با خودش یه چیزیو زمزمه می کنه !)
که ناگهان از خواب می پره ! تنش خیس عرق شده
در همین حال چشمش می افته به زن که درست ، کنار اون روی تخت دراز کشیده .
زن همون طور که به مرد زل زده میگه: چی شده خواب بد می دیدی ؟
مرد: آره چه خوابی هم. خواب دیدم با هم دعوامون شده و تو خیلی عصبانی، همین که میای از خونه بری بیرون ................
هر دو در حالی که می خندن از اتاق میرن بیرون و تا عصر اون روز اون خواب فراموش میشه !
.......................
اما دقیقا دو روز بعد ، عینا همون ماجرا دراون خونه اتفاق می افته !
.............................................................
دوشنبه ششم شهریور 1385
. فرا رسیدن اعیاد شعبانیه .
ولادت حضرت ابا عبدلله الحسین (علیه السلام)
حضرت ابالفضل (علیه السلام)
امام زین العابدین (علیه السلام)
حضرت علی اکبر(علیه السلام)
و میلاد با سعادت امام عصر (عجل الله تعالی فرجه)
. بر عاشورا دلان مبارک باد .

