تبليغاتX
پاورقی؛رنج هاي روزنامه نگارانه

یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385

چند خط خ زع ب ل !

و آن گاه که مخ می پکد

خزع بل می تراواند

دقت کن!

 بوی عید می آید

چه خوب اما.....

پسر همساده ، چه زیرکانه به استثمار جیب پدر رفته

ولی هیچ، سودش شد

بازهم چیزی به او نمی ماسد !

ولی او می خندد

 نمی گرید !

شهر رنگ و بوی عید گرفته

همه جا بوی شیرینی های داغ....

چراغانیست این کوچه

و چه زیبا او به تماشا ایستاده

خانه ای آن طرفتر غرق در پولند

.............................

شب عید است و یار از من چغندر پخته می خواهد !!!!!

(همساده = همسایه)

..............................................................................

.شیعیان عیدتان مبارک.

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 23:25 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385

شاید این یک داستان تخیّلیست!...

 طعم تلخ فقر(1) !

پسر بچه: بابا پول میدی؟

بابا، زل زده به تلویزیون و جواب نمیده !

پسر بچه: بابا با توام، پول میدی میخوام با دوستم...

بابا، اصلا به روی خودش نمیاره انگار که کر شده و نمیشنوه !

پسر بچه، میره سر جیب بابا

 محتویات جیبو در میاره و با تعجب نگاه میکنه !

" یه پونصد تومنیه نصفه با یه پنجاه تومنی ! "

 ( با خودش میگه: )

" یعنی چی مگه میشه، حتما بابا شوخی می کنه ! "

پسر بچه خنده کنان میاد پیشه بابا

" بابا هزار تومن پول بده "

( بابا بالاخره به حرف میاد)

" ندارم باباجون همینه که میبینی ! "

پسربچه قهقهه میزنه و میره یه گوشه ی اتاق میشینه

هنوز داره با خودش زمزمه می کنه، بابا شوخیش گرفته آره شوخی می کنه !

در همین لحظه خواهر بزرگ خنده کنان و پر سرو صدا وارد خونه میشه !

مامان، بابا قبول شدم، من کنکور قبول شدم ...

 بابا مات و مبهوت مونده و هیچ حرفی نمی زنه، نمیدونه باید گریه کنه یا بخنده !

" بغضه سنگینی راهه گلوشو بسته ! "

در حالی که چشماش پر اشک شده ، سرشو رو به آسمون بلند می کنه و یواشکی با خودش زمزمه می کنه

" درست میشه، حتما درست میشه!!..........

 

رو می کنم به آینه رو به خودم داد می زنم

ببین چقدر حقیر شده اوجه بلند بودنم

رو می کنم به آینه من جای آینه می شکنم

رو به خودم داد می زنم این آینه ست یا که منم

دنیا همون بوده وهست حقارت از ما و منه

وگرنه پیشه کائنات زمین مثله یه ارزنه

....................

من و ما کم شده ایم خسته از هم شده ایم

بنده خاکناکه خاک خالی از معنای آدم شده ایم

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 21:12 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385

عشق ها می میرند....

 در گذرگاه زمان

 خیمه شب بازی دهر

 با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

 عشق ها می میرند

 رنگ ها، رنگ دگر می گیرند

 و فقط خاطره هاست

 که چه شیرین و چه تلخ

 دست ناخورده به جا می ماند.

مهدی اخوان ثالث

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 21:52 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم مرداد 1385

اندر مقوله ی عشق و انواع آن

توضیح: هدف از نوشتن این مطالب صرفا " معرفی انواع عشق " است نه اثبات برتری یکی از انواع آن، نسبت به دیگری .

در ازل، چو حُسنت ز تجلی دم زد  /   عشق پیدا شد و رنگی به همه عالم زد

اصولا آفرینش انسان بر مبنای عشق بوده. به عبارتی دلیل خلق انسان و نیز کلیه ی موجودات ، وجود عاملی به نام " عشق خالق به مخلوق" بوده است.

 عشق خود انواعی دارد که به طور خلاصه به شرح ذیل می باشد:

1- عشق حقیقی ( عشق به خدا و ائمه ی معصومین (ع) ) : بالاترین و بهترین درجه ی عشق، عشق به موجوداتی فرازمینی ( یا آسمانی) است. درظاهر، در این نوع عشق، عاشق، معشوق خود را نمی بیند و به عبارتی ندیده عاشق او می شود( که شاید اصلا دلیل تقدس بیش از حد آن همین امر باشد). در کل این نوع عشق به سعادت دنیوی و اخروی ختم خواهد شد.

2- عشق مجازی ( یا زمینی) : که شامل عشق انسان به انسان می باشد که در نوع خود بسیار مقدس می باشد. البته به شرطی که از روی هوی و هوس نباشد. این گونه عشق 100 % لازمه ی زندگی دنیوی است.

3 - نوع سوم که ما بین عشق حقیقی و مجازی است، شامل علاقه ی بیش از حد به چیزهایی چون مقام، شهرت و از همه مهمتر پول است. این نوع ، از دسته ی عشق هایی با سرانجام ناخوشایند خواهد یود.

در نمودار زیر انواع عشق و فرجام آن به طور خلاصه آورده شده است.

" هرگونه برداشت و کپی از نمودار زیر بدون کسب اجازه از نویسنده آن جداً مورد پیگرد قرار می گیرد."

 

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 13:17 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هجدهم مرداد 1385

 

وفات خداوند عفاف حضرت زینب اولیاء (علیها سلام) برعاشورا دلان تسلیت باد.

 

 

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 13:39 |  لینک ثابت  

چهارشنبه یازدهم مرداد 1385

درد دل های یک جوان ایرانی

یک توضیح: هدف از نوشتن این مطلب  یادآوری مشکلاتی است که حداقل 80 % از جوانان ایرانی با آن دست و پنجه نرم می کنند.

به نام به خیر کننده ی آخر، عاقبت ها

امروز یکی از دوستانم رو که چند ماهی بود ازش خبری نداشتم دیدم. وقتی جویای احوالش شدم  و از وضعیت کار و زندگیش پرسیدم دقیقا چیزهایی رو گفت که تو " مخه شلوغه " خودم می گذشت، اما به دلایلی هیچ وقت به زبون نیاورده بودم. چیزهایی که شاید اگر به " سنگ بگی آب بشه " (عمرا). هرچند دقیقا همه ی حرفاش، شبیه حرفای خودم بود، اما شنیدن اون حرفا از دل یکی دیگه به غیراز خودم مزه ی دیگه ای داره. چون قرار نیست اسمشو فاش کنم پس چیزایی رو که برام گفت رو بی پرده برای شما هم می گم. همون طور که از جریان زندگی هم کاملا با خبر بودیم حدود یک سال و نیم پیش برای ایجاد تغییر و تحول در وضعیت مالی به فعالیت هایی نظیر" گلد کوئست " پرداخت ( بماند که تا همین چند ماه پیش برای عضو شدن من تو این جورکارها خیلی تلاش کرد اما هیچ ثمری ندید). پس از مدتی از فعالیت دراین گروه ها نا امید شد( چون حتی مقدار پولی که برای به عضویت در آمدن پرداخته بود، هم از دست داد). بعد از نتیجه نگرفتن از" گلد کوئست " به شغل شریفه آژانس" مشغول شد که پس از مدتی در اثر مشکلاتی که بر سر راه کار کردن با ماشین هست ( از جمله خرج های ماشین و مهمتر از اون تصادف) این کار، و حتی ماشین خود، را نیز از دست داد و حالا که حدود  23  سال سن داره و از همه مهمتر دانشجو هم هست و طبق گفته ی پدرش باید خرج دانشگاهش رو خودش بپردازد ( که در این جا مسلما کاملا حق با پدر ایشون است) از همه جا و حتی خدا هم نا امید شده. بگذریم خلاصه کار به این جا رسیده که هر روز تو نیازمندی های روزنامه های " وزین" کشور در به در به دنبال کار می گرده. " مشاغلی که متاسفانه همه با ساعت کار بالا و حقوق بسیار کم" است. اما هنوز هیچ نتیجه ای نگرفته.

 می تونم به جرات بگم که حرفهایی که نوشتم و شما خوندید، حرفهای حداقل 99 درصد ازدوستان و کسانی بود که با اون ها آشنایی دارم " از جمله خودم". اون یک درصد از 100 درصد هم که اوضاعشون معلومه." قربون برکت نون حروم". بچه مایه دارایی که از صبح تا شب یا با ماشین های " بزک و به اصطلاح مدل بالاشون" بازی می کنند و یا بزرگترین سرگرمیشون شده رفاقت چند روزه با دخترای رنگ و وارنگ. در آخر این که نتیجه ای که از این بحث میشه گرفت اینه که: امثال این جوونا ( یعنی اون 99 درصد از جمله بنده ی حقیر) معلوم نیست باید تا کی " بلا تکلیف " باشند. سرانجام هم معلوم نیست بتونن سرو سامون بگیرن یا نه. " این جوری میشه که دخترامون می ترشن و پسرامونم از زور بیکاری و علاّفی یا دزد میشن یا معتاد " شاید هم هزار چیزه دیگه ". حالا فکر می کنم متوجه شده باشین که چرا سرآغاز این گفتار رو با این تیتر شروع کردم ؟  " به نام به خیر کننده ی آخر، عاقبت ها ". در مورد این قبیل موضوعات خیلی حرفها هست که می شه گفت، اما بیشتر از این نه من حوصله ی نوشتن دارم و نه شما حوصله ی خوندن، ولی " در مورد این مطلب خیلی دوست دارم نظر شما رو هم بدونم ."

  در آخرفقط اینو میگم که هرچی خدا بخواد همون میشه، اونم که بده بندشو نمی خواد، خدا بخواد همه چی حله. فقط " توکّلتُ عَلی الله "

در ضمن خیلی ممنونم از این که تا اینجا با من همراه شدین.

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 21:37 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم مرداد 1385

از ماست که بر ماست !

 وقتی امروز نگاهی به وبلاگ های دیگه انداختم متوجه شدم که حدود 70 – 80 در صد از نویسندگان اونها از " افسردگی مزمن " رنج می برند( با نگاهی به مطالب وبلاگ ها میشه کاملا اینو فهمید). ولی واقعا این افسردگی ناشی از چیه ؟ اگر دور و برمون  رو" حتی خوبم نگاه نکنیم " متوجه می شیم که " همه چیز نعمت است نه نفرت. " خدا هستی رو بدون هیچ عیب و نقصی آفریده، اگر هم جایی عیب و نقصی داره همش  وهمش نتیجه ی کارهای خودمونه. از اولی که خدا آدم رو خلق کرد، دنیا هیچ کمبودی نداشت، اما از همون موقع ( طبق سرگذشت هابیل و قابیل ) بذر دشمنی و نفرت و ... (که حاصلش میشه همین افسردگی) کاشته شد. خلاصه ی حرفم این که اگر نیم نگاهی به کارهای گذشتمون بکنیم کاملا می بینیم که همه ی فلاکتها و ناراحتیها ی روحی و روانی نتیجه ی درست عمل نکردن خودمون بوده نه کس دیگری ( حتی در مواردی هم که شاید ما هیچ نقشی در بروز ناراحتیها نداشته باشیم، پیدایش این ناراحتی ها، باز برمی گرده به تصمیم گیریهای اولیه ی خودمون )  یعنی به عبارتی همه چیز" از ماست که بر ماست " !

حضرت علی (علیه السلام) می فرمایند: نیکبخت کسی است که از خودش حساب بکشد.

بنابراین : حساب کشیدن از خود =  عدم تکرار اشتباهات گذشته ==> عدم پیدایش ناراحتی و افسردگی .

با همه این حرفا: روزی اگر غمی رسیدت تنگ دل مباش / رو شکر کن مباد کز بد بدتر رسد

به نظر شما غیرازاینه ؟؟

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 21:50 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم مرداد 1385

اشکی در گذرگاه تاریخ

 از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد!

گرچه آدم زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود.

بعد، دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب،

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت.

ای دریغ، آدمیت برنگشت!

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی ست

صحبت از آزادگی، پاکی ، مروت ابلهی است!

صحبت از موسی و عیسی و محمد نا بجاست

قرن" موسی چومبه " ها ست!

روزگار مرگ انسانیت است.

من، که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر – حتی قاتلی بر دار-

اشک در چشمان و بغضم در گلوست.

وندرین ایام، زهرم در پیاله، اشک و خونم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست.

وای! جنگل را بیابان می کنند.

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردان، با جان انسان می کنند!

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن، مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن، یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرُست

فرض کن، جنگل بیابان بود از روز نخست!

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است!

شعر از فریدون مشیری

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 21:49 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هشتم مرداد 1385

به مناسبت روز قلم

به مناسبت روز قلم

14 تیر روز قلم بود. از دل قلم  میشه  آزادی قلم رو بیرون کشید. اولین چیزی که در مورد آزادی قلم  تو ذهن هر آدمی با آی کیو ی در حد 70 ، 80  (شایدم کمتر) نقش میبنده اینه که "هر کسی هرچی تو ذهنش میگذره  بدون ترس از مورد تهدید قرار گرفتن ( چه جانی و مالی و ...)  بتونه نشر بده" . " به عبارتی نوشتن آزاد".اما تو کشور ما علنا همچین چیزی معنی و مفهوم نداره. به عبارتی اگر دو کلمه ی آزادی و قلم رو کنار هم بذاریم سریعا مخ می هنگه ! این وسط وای به حال اونایی که شغلشون نوشتنه. اگر یادتون باشه چند ماه پیش " پروازی مقدم" سردبیر سرویس ورزشی روزنامه ی رسالت رو به قتل رسوندن تازه ایشون سردبیر سرویس ورزشی بود وای به حال کسی که سردبیر یا نویسنده ی مطالب سیاسی باشه. در این جا باید به  صنف قلم به دستان اینو گفت که " وا اصفا " به حال شما. امیدوارم که خدایی نکرده سرانجام هیچ نویسنده ای به مرگ ، زندان یا توقیف ختم نشه. پس ای قلم به دستان تا اطلاع ثانوی به نوشتن مطالب زرد و تکراری بسنده کنید !!... .

نوشته شده توسط رضا بیطرفان در 21:44 |  لینک ثابت   •